خاطرات عید 94


دومین بهار زندگیت مبارک باشه پسر نازم

سلام به علی احسان نازم ،یه عید دیگه هم اومد و رفت البته سال 94 رو با غم از دست دادن یه عزیز
شروع کردیم ، داییی بابایی یه روز مونده به سال جدید از دنیا رفت ،
ناراحت نشو عزیزم دنیا همینه یکی میاد یکی هم میره الهی که خدای بزرگ به عزیزانش
صبر بده 

صبح اولین روز عید من و تو بابایی 3تایی با هم رفتیم سر خاک
ناهار اولین روز عید رو بابایی جوری ترتیب داد که با خانوادش باشه چون نمی شد همه بریم خونه ی مادرجون
همه رفتیم خونه ی عمو امیر تا غروب هم همون جا موندیم
دومین روزش ناهار رفتیم خونه ی عمه حدیث و بعدش هم رفتیم مسجد مراسم ،بعداز مراسم رفتیم رامسر
پیش مامان جونی و باباجونی ،چندروزی اونجا موندیم ...
هفته ی اول به این صورت سپری شد
البته یه سری عکس از روزای اول عید داشتم که شما پسر خوب زحمت کشیدی پاکشون کردی
به خاطر همین زیاد عکس ندارم که بزارم
این دوتا عکس مربوط میشه به عید دیدنی خونه ی عمو شهرام


اینم عیدی های پسر نازم



واما هفته ی دوم ...
9فروردین برای رفتن به سفر آماده شدیم ،قرار شد بریم دلیجان یکی از شهرهای استان مرکزی
البته سال قبل هم اونجا رفته بودیم ،آخه خونه ی مامان زنداییی معصومه اونجاست و
ماهم به هوای اونا و دورهم بودن میریم اونجا ،
عمو حامد و عمه حدیثم همرامون اومدن ،بعدش هم عمو شهرام اینا هم اومدن
حسابی بهمون خوش گذشت به خصوص اینکه شما خیلی پسر خوبی بودی و اصلا ما رو اذیت نکردی
حالا بقیه سفر رو از رو عکسا دنبال کن
اینجا غذا خوریه حیدر بابا هستش بعد از شهر قزوین ،البته شما بیشتر سوپ خوردی
نوش جونت

اینجا هم خونه ی عزیزی مهشیده


هوای دلیجان صبح روز 10 فروردین بارونی بود ،اما بعد اون بارون شدید یهو آفتاب در اومد
اصلا نمیشد هوا رو پیشبینی کرد، بعداز ناهار رفتیم سمت جاده ی دلیجان نراق که دوباره بارون
اومدو آفتاب شد ،اما نتیجش این رنگین کمون زیبا بود

اینجا هم جایی هستش که ما اومده بودییم



این آتیش رو روشن کرده بودیم تا هم گرم بشیم هم یه چایی اتیشیه خوش مزه بخوریم
البته مامان جان چوباش رو از رو زمین جمع کردیم و به هیچ وجه به درختای نازنین کاری نداشتیم

واما 11 فروردین قرار شد ناهار بریم بیرون ، اولش رفتیم یه جایی بیرون شهر اماچون باد وحشتناکی میزد
جامون رو تغییر دادیم و بر گشتیم جای دیروزی ،البته اونجا هم باد میزد اما بهتر بود

اینم از ناهارمون

االبته بعدش یه اش خوش مزه هم پختیم رو اتیش که غروب خوردیمش

شما با مهشید تو ماشین بودید اخه بیرون هوا خیلی سرد بود و باد تندی هم میومد



این عکس مربوط میشه به12 فروردین که رفته بودیم محلات (سرچشمه)


واما روز 13 فروردین و جاسب زیبا که یکی از روستا های دلیجانه








این سایه بونو بابا امین درست کرد تا پسر نازش راحت بخوابه


از خواب بیدار شدی و مشغول بازی



من و پسر نازم

اینم از کبابای روز 13 که سفارشی از رشت اومده بود،بابا امین به دوستش سفارش داد و
عمو شهرام اینا موقع اومدن با خودشون آوردن،که انصافا عالی بود

خسته نباشی قند عسل که کمک میکنی

این کوچولو که اینجا خوابیده کیه
ای بابا نشناختی مامان جان خودتی دیگه
این عکس 13 بدر 93 توی جاسب هست که شما 3ماه داشتی
یادش بخیر

خب رسیدیم به انتهای سفرمون که دوباره موقع ناهار رسیدیم به همون غذاخوری حیدر بابا این بار نرسیده
به قزوین

خب عزیز دل مامان این بود خاطرات عید 94 که سعی کردم کامل برات بنویسم
البته این رو هم بگم که اصلا فرصت نمی دادی که بنویسم ،اما خدا رو شکر نوشتم
قند عسلم ایشالله همیشه لبت خندون باشه و تنت سلامت





خاطرات عید 94 





